دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم
و برای همین راست می گویم
با من بمان...
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و
انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کردم
من با نخستین نگاه تو
آغاز شدم.....
گیرم که در باورت به خاک نشستم
و
شاخه های سبزم زخمی
با ریشه چه می کنی؟؟؟
گیرم که بر سر این بام نشسته ای
پرواز را علامت ممنوع می زنی
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کن؟؟؟
گیرم که می زنی.....
گیرم که می بری.....
گیرم که می کشی.....
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی؟؟؟
می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
می نویسم همه هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه خستگیها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری.....
گذشت آن روز دهشتناک
میان من ـ میان تو
کسی گفتا که قهر افتاد
میان دستهایم من
همان شب گریه سر دادم
تو را با زمزمه خواندم
خدا را من قسم دادم
بگفتم من :
که ای خالق
تو از نوری من از ظلمت
تو از کثرت من از قلت
بیا لطفی کن این شب را بگیر از رنج و از محنت
شبم رفت و شبی تازست
گذشت آن روز دهشتناک و روز وحشتی تازست
خدا را من قسم دادم
ولی گویا خدایم نیز با من قهر افتادست.......
خوش به حالت ای دل
به نگاهی خوابی
به دروغی گرمی
به اشکی خوابی
تو هنوز معصومی.....
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب....
محمد علی بهمنی
دیوار
حرفی برای گفتن اگر بود
دیوارها
سکوت نمی کردند
دیوار!
ای قامت بلند!
آیا زبان آجری تو
در بند بند سیمان
محصور مانده است؟
یا روزگار جایزه دار ما
حتی تو را به عرصه تبلیغ خوانده است؟!
دیوار!
آیا سکوت
تنها جواب توست؟
یا عکس این فرشته عریان
برگی ز آیه های کتاب توست؟
دیوار !
دیوار !
ای خوش ترین جواب تو
آوار.....
محمد علی بهمنی
این چندمین بار است
بصدائی از جا می پرم
و زودتر ازمن
رنگم
در را میگشاید...
محمد علی بهمنی
پ ن:
محشری به خدا....![]()
زمانی ست حتی غزل هم نگفتم
چه می کاوی ای دوست در چند و چونم
جوابی نمی گیری از آزمونم
مرا مثل یک عکس با خود نگه دار
چه کاریست دیگر تو را با درونم
کمی دیر پیدا شدی راستش عقل
زمانیست چادر زده بر جنونم
زمانیست حتی غزل هم نگفتم
تلنگر نزن بر سکوت قرونم
بر این سقف- خود اعتمادی ندارم
تو می دانی و سایه بی ستونم
خودت باش - آری که در (مسلخ عشق)
طبیعیست گر تشنه باشی به خونم....
محمد علی بهمنی
در باغی رها شده بودم
نوری بی رنگ و سبک بر من می وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم؟
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لرزید
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علف ها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگیش آهسته بود.
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود.....
سهراب سپهری
از اینجا شاکیم تا بینهایت
گلایه رو گلایه رو گلایه
چقدر دلگیرم از گوشه کنایه....![]()
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوئی نفروشم؟
می شه بگه چرا آدمها با هم آشنا می شن ـدوست می شنـ رفیق می شن ـ بعد دل همدیگه رو با چهار تا حرف می شکنن؟
می شه یکی علت آشنا شدن و علت این دل شکستنها رو بگه؟
می شه رو فردائی که هنوز نیومده حساب کرد و الان رو از دست داد؟
می شه انقدر بشر کوتاه فکر کنه که زندگیشو ابدی فرض کنه و فرصت مهربون بودن و مهربونی کردن رو از خودش و دیگری بگیره به امیدی که فردائی هست؟
واقعا زندگی انقدر از دیده یک عده می تونه ابدی باشه؟![]()
![]()
آرش کــــمانگـــیر
«منم آرش!
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن!
«منم آرش، سپاهی مرد آزاده،
«به تنها تیرترکش آزمون تلختان را
«اینک آماده
«مجوییدم نسب،
«فرزند رنج و کار،
«گریزان چون شهاب از شب،
«چو صبح آماده دیدار.
«مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش.
«گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
«شما را باده و جامه
«گوارا و مبارک باد:
«دلم را در میان دست می گیرم،
«و می افشارمش در چنگ،
« دل، این جام پر از کین و پر از خون را،
«دل، این بی تاب خشم آهنگ . . .
«که تا نوشم به نام فتح تان در بزم،
«که تا کوبم به جام قلب تان در رزم،
«که جام کینه از سنگ است.
«به بزم و رزم ما،سبو و سنگ را چنگ است.
«در این پیکار،
«در این کار،
«دل خلقی است در مشتم.
«امید مردمی خاموش همپشتم.
«کمان کهکشان در دست،
«کمانداری کمانگیرم،
«شهاب تیز رو تیرم.
«ستیغ سربلند کوه مأوایم.
«به چشم آفتاب تازه رس جایم.
«مرا تیر است آتش پر،
«مرا باد است فرمانبر،
«ولیکن چاره امروز زور و پهلوانی نیست
«رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
«در این میدان،
«بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
«پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد،
«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
«که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
«به صبح راستین سوگند!
« به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
«که آرش جان خود در تیر خواهد کرد!
«پس آنگه بیدرنگی خواهدش افکند.
«زمین می داند این را، آسمان ها نیز
«که تن بی عیب و جان پاک است
«نه نیرنگی به کار من، نه افسونس،
«نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.
درنگ آورد و یکدم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش
«ز پیشم مرگ،
«نقابی سهمگین بر چهره می آید.
«به هر گام هراس افکن
«مرا با دیده خونبار می پاید.
«به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
« به راهم می نشیند، راه می بندد،
«به رویم سرد می خندد،
«به کوه و دره می ریزد، طنین زهر خندش را
«و بازش باز می گیرد.
«دلم از مرگ بیزار است،
«که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است
«ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
«ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
«فرو رفتم به کام مرگ شیرین است
«همان بایسته آزادگی این است.
«هزاران چشم گویا و لب خاموش،
«مرا پیک امید خویش می داند.
«هزاران دست لرزان و دل پرجوش
«گهی می گیردم گه پیش می راند.
«پیش می آیم
«دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
«نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد.
«برآ ای آفتاب، ای توشه امید!
«برآ، ای خوشه خورشید!
«تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب
«برآ، سر ریزکن تا جان شود سیراب
«چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
«چو در دل جنگ با اهریمن پرخاشجو دارم،
«به موج روشنایی شستشو خواهم،
«ز گلبرگ تو، ای زرینه گل: من رنگ و بو خواهم
«شما ای قله های سرکش خاموش،
«که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،
«که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
«که سیمین پایه های روز زریزا به روی شانه می کوبید
«که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
«غرور و سربلندی هم شما را باد!
«امیدم را برافرازید،
«چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
«غرورم را نگه دارید،
«بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به بال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید،
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر آرام،
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در،
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا می کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند
دختران، بفشده گردنبندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
و ز پی او،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.
بست یکدم چشمهایش را عمو نوروز!
خنده بر لب، غرق در رویا.
کودکان با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره درپرواز.
باد در غوغا
ـ « شامگاهان:
راه جویانی که می جستند، آرش را بروی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند.
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری جان خود در تیر کرد آرش.
کارها صدها صدهزاران شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند،
و آن جا را از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش
سال ها بر بام دنیا پا کشان سرزد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبرویهایش، همه خاموش
در دل هر کوی و برزن
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت،
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه البرز،
وین سراسر قلعه مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون درهای برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ!
میکندشان از فراز و نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید.
مینماید راه.
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد بر روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
رهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمونوروز،
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود، پر سوز.
سیاوش کسرایی
غزل برای درختسیاوش کسرایی |
|
تو قامت بلند تمنائی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا خورشید را كجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون هررشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما با مایی این یگانه و تنهایی ای درخت
چه تفاوت می کند که:
به شراب نشسته باشیم
یا
به نماز ایستاده باشیم
مهم این است که در صحنه نباشیم......
دکتر علی شریعتی
نیازی به فریاد نیست
من و تو در کنار هم ایستاده ایم بدون هیچ فاصله ای
میز و صندلی برای در آغوش کشیدن نجوای ما پر پر می زند
پس
چه نیازی به فریاد!
فنجان چای انتظار ما را می کشد تا در حضورش با هم حرف های خوب بزنیم
لطفا فریاد نکش
گوش کن
گاهی سکدت غوغا می کند......
ای دل من ای بهار رنگ رنگ
شاد باشی با خیالات قشنگ
کاش آواز تو در آن عصر ناب
می چکید از صخره های آفتاب
حیف از این دست پر از پیوند تو
من دلم می سوزد از لبخند تو
دیده ام دلبستگیهایت کم است
بازتاب خستگیهایت کم است
سرفه غربت گلویت را فشرد
کودکیهای تو در آیینه مرد
سایه روحت را هراسان کرده است
پیریت را از تو پنهان کرده است
مانده داغ گریه بر شبهای تو
عقده لبخند بر لبهای تو
یک نفر بیداریت را چیده است
یک نفر قلب تو را دزدیده است......
احمد عزیزی
پ ن :
![]()
فرق است میان آنکه یارش بر در
با آنکه
دو چشم انتظارش بر در......
پ ن :
جدا بین این دو تا خیلی خیلی تفاوت وجود داره
توافق همرات هست!!!!!!![]()